مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

441

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

از وزير برتر است . مگر نميداند كه سگ ، پليد است . و حاضران چشم به چيز خوردن سگان انداخته ، ديدند كه محتشمانه چيز همىخورند و نميدانستند آن سگان ، برادران عبد اللّه هستند . و بتفرج سگان و طعام خوردن ايشان مشغول بودند تا اينكه از طعام خوردن فارغ شدند . پس از آن عبد اللّه دست شسته ، سگان نيز دست بشستند . حاضران از كردار ايشان شگفت مانده ، بخنديدند و گفتند : در تمامت عمر نديده بوديم كه سگان طعام خورند و دستها بشويند . پس از آن ايشان در پهلوى عبد اللّه بر مسند نشستند و كسى را ياراى آن نبود كه از حقيقت آن كار سؤال كند . و تا نيمهء شب بدان حالت بودند . و در آن هنگام ، خادمان بازگشته ، در منزلهاى خويش بخفتند و سگان نيز بر سرير بخفتند . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما عبد اللّه غافل نشسته بود كه زمين بشكافت و سعيد بدر آمده ، گفت : اى عبد اللّه چرا امشب ايشان را نزدى و از بهر چه زنجير از ايشان برداشتى ؟ مگر اين كار بمعاندت من كردى و يا فرمان‌بردارى ، ترا دشوار نمود ؟ اكنون ترا بجادو سگ كنم . عبد اللّه گفت : ترا بنقش خاتم سليمان عليه السلام سوگند مىدهم كه صبر كن تا سبب بازگويم . پس از آن هرچه اراده كرده‌اى ، با من بكن . سعيده گفت : سبب بازگوى . عبد اللّه گفت : سبب اينست كه ملك انسيان ، خليفه هرون الرشيد فرمان داد كه امشب ايشان را نزنم و او از من عهد و ميثاق گرفته و به تو سلام رسانيده و به خط خويش ، كتابى به تو نوشته و فرموده است كه آن كتاب به تو دهم . من طاعت او را برده و فرمان او را امتثال كرده‌ام كه طاعت او بر من واجب بود و كتاب همينست . سعيده كتاب گرفته ، بخواند . ديد نوشته است : بسم اللّه الرحمن الرحيم . اين كتابى است از خليفه هرون الرشيد بسوى سعيده ، دختر ملك احمر . اما بعد ، بدان كه اين مرد از برادران خود درگذشته و بايشان بخشوده است . من در ميان ايشان حكم به صلح كردم . وقتى كه صلح در ميان باشد ، عقاب صورتى ندارد . و اگر شما به احكام ما اعتراض كنيد ، ما نيز در حكمهاى شما اعتراض كنيم و قانون شما را بر